عطش به خوبی داریم اما بدی سراب مان می شود سودای ما ریشه در نفع بردن هاست وگرنه خوبی و بدی نقشه ی اخلاق ماست تا رتبه دهیم به هم که کدامان پیروز مقصد خواهیم بود دغدغه آبرو مخدری پر قیمت است که خود بودنمان را دود می کند ...
حالا تکلیف چیست ؟ آزادی را در خیال پرورش دهیم و تجسم عینیت آن را به رخ روزگار بکشیم بله حتما دفع خواهی شد اما جاذبه هم خواهد داشت دلت رسول است منتظر معجزه نباش ....
جاودانه ای برای زندگی نیست این اطوار آدم ها زایش ناقص خواسته هایشان هست در همه جا خود را آرمانی نزدیک نشان می دهند اما واحه ای پر ابهام در میان جماعتی سرخوش که افتخار شان صید لذت است در گردش اند ! نمیدانم توهم بودنمان تا کجا پیش خواهد رفت اما قطعا رونق احساس و عشق و صفای ما روزی پایان را می بیند بله نبودن ما از بود ما منشا گرفته هست ....
مترسک به افق کوتاه نگاهش نفرین می کرد و از قلمرو اسارت اش اندوه درو می کرد تمسخر آنان که با قدم هایشان دورش پیله کرده بودند حالی برایش نمی گذاشت صبر برای او سلسله ی عذاب بود صبری که آخرش مثل اولش باشد جز پشیمانی آورده ای ندارد
چشم ها کر شده اند صدای قلب را نمی شنوند . باور بی تو کفر آمیز ترین رنج تاریخ است تلاشی برای کتمان ترسم ندارم برای رهایی از گم شدن باید تو را پیدا کنم
اندوخته ایمانم را اسراف نمی کنم همه را خرج محبت می کنم ! وقتی دریای خطا باشی غرق نمی شوی ! کشتی نجات در آن زیاد می شود ...
گفت چرا پرواز در دلت نیست ؟
گفتم دلم قفس بود از عشق اش شکستم تا اوج بگیرد...
از دلم بیزاری نجویم او ساقی خوشی هایم است خوشه عقلم آسیابان را عرش می داند این نان باوری مزد کدام سود و زیان بازی است ؟
خلوتی ساخته ام از سکوت هایت تا فریاد شوم ! باورم با حضورت شفا می یابد . هرگز برای نقش ام هیچ نقشه ای رسم نکردم جغرافیا ی حرف هایم به وسعت پذیرش دل توست. خانه دلم در تملک اندوه است خنده مستاجر پر حاشیه ای برای آن است .
برای شکوفه ای نارس که خواهد شکفت لحظه هایم را وقف اش می کنم ای رهگذر تجلی تو را چه کنم ؟ که همه جا را طلوع کرده است
گفت بزرگی انسان به آرزوهایی هست که دارد . جمله را دوست داشتم و باورش پاداش آرامش ام شد . ای دوست بیا تا دلم را فرش زیر پایت کنم ......
رهاورد حضور تو را چه بگویم ؟ شاید طلوع خورشید رهاورد حضور تو را چه بگویم ؟ طلوع نگاه تو نفس های من است .چه گواراست تشنه ی لبخند تو بودن .....
خودمان را آماده چه می کنیم ؟ مدیریت بحران ما در حد زار زدن است ! گریه را تجلی عرفانی دنیایمان کردیم آیا نمی فهمیم گریه اگر از شادی نباشد درد است ؟عدالتی در اشک باوری نیست هر چه معتادش شوی آرامت می کند بهتر نیست لبخندت حاکم احوالت باشد
ارباب تسلیم ام !
فرمان تمنایم را اطلاعت کن !
چشمانم از انتظار نگاه تو تاول زده ! رسم جفا رفتن است اما تو نیامدی تا رفتن معنا شود . طلوع لبخندت با تلاوت اشک من مترادف شد این قائله را هیچ سامانی نبست ! نفس هایم آلوده هواخواهی دیگران است این ابتلا حکایت از دلی گرسنه دارد....