مریدان را هوس تفال آمد .شیخ را گفتند فالی بزن و بیتی نصیبمان کن تا سرگشته سرگذشت نیامده شویم! شیخ گفت ایزد نگردد و لطیفه پندارد! بیت ها را که دیگری سروده شما به خود می گیرید ! شعر دل شماست! دل تان شاعر لحظه هایتان هست...
ما باغ خزان زده ایم به باغبان توسل کردن فکر حرام است !
واجب است بهار بیاید!
عیب اندوه پا نیست ساز خوشی هایمان ناکوک است .صدایم را نعل می کنم تا بتازد به افقی که سکوت اش وجدان ها را اسیر کرده است اما چه فایده !؟ رجحان ندارد فریادمان از بس خالی از معجزه است ....
به هر تقدیر ما تقریر مان انشای نارس است تو ببخش ای دوست که محبت ات مبتلا به انقراض است از بس ندیده ای جلوه خلوت ما را که برای تب ات توبه می کند از گناه نکرده .....