افتاده ام میان شب ، سایه ی نور غریبگی می کند ! سرد و خاموش به آوارگی نفس هایم امید می دهم . از کابوس خوبی ها ، رنگ می بازم ...

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

همه لحظه هایم بهشت بر باد رفته است . این جهنم رسالت افکار و اعمالم شده و این آزار خواب من است .

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

سامانی در سرگذشتم نمی بینم . از آزادی و آرامش جدا شده ام و با ترس جدال می کنم . آخر از تهی بودنم چه کس را پُر می توانم کنم . قصه ی شورش دل را هیچ آغوشی لمس نمی کند . رد پای محبت را هرگز مقصد خود نکن . بازی فضایل برای مردمان بازاری پر رونق است .

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

شادمانی کجایی ؟ سِحر کن و بلای لذت را ارزانی کن ! من در قفس ایمان نمی مانم !

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

گله از محبت دیدن ها نباید داشت . اما و باز امّا من آشوب ام چون با محبت کردن آگاه به آرامش می شوم نه با محبت دیدن !!!

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  |