گاهی افسوس می خورم چرا مثل آدم نمی نویسم !چرا شوقم بلد نیست کلمه را در آغوش بگیرد . جمله ها برای نمایش به ساز دلم می رقصند . بهانه قشنگی هست برای تسلیم شدن من برای مختصر نوشتن اینجا هم بیغوله پنهان من هست برای دود کردن داشته هایم  هر چه ترس دارم را به پای داشته هایم ریخته ام. آخر قصه همه آدمیزاد ها مثل هم هست ولی نمی دانم چرا برایش تفاوت قائل می شویم  مفهوم ها از ذهن های ما تفسیر ها مختلف به ارمغان می آورد و این مزه وقایع را برایمان تلخ و شیرین می کند ....

 

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

سال ها چقدر سراب اند ! تا چشم بر هم می زنیم مانده عمرمان چیزی جز مات شدن نیست در حیرتم این همه تقلا برای چه چیزی  می تواند باشد خوی غریزه مداری  که در نهاد ما لنگر انداخته باعث شده جان را خدا پنداریم و مردن را کفر به آن .... نهایت مشق همه ما حسرت کار های نکرده هست .... 

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  |