زلف شب را بلند می بینم و درخشش چشمان روز را بی انتها، دل به ستایش شان نمی توانم ببندم از بس فنا بودن در تار و پود نفس هایم حس می کنم زندگی را جانانه نزیستن کمال ستایش را افسانه می کند .

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

به باورهایم مجال حضور ندادم و تا بوده پیرو احساسات دیگران شده است برای رهایی پیرو بودن گام ابتدایی هست اما تا رهبر موازین افکار و امیال ات نشوی بیهوده برای آزادی جنگیده ای ما انسان های نا تمام ناقصی هستیم که در پی اقتدار ارمان های دیکته شده ایم که ابنا بشر با سنجش های درونی خود به قاعده ای مستحکم مبدل کرده اند. ترس ما برای بروز اندیشه هایی که بنای پیش فرض ها ست زمینه تطهیر و سانسور اش را رغم می زد به هیچ وجه کمک کننده برای امور ذاتی ما که اختیار انجام است نیست چالش های ما منشا ا ش از دلواپسی قدرت برای کنترل توده هاست که برای مشروعیت خود از دین و علم و خرافات و سنت و فرهنگ و تاریخ به نحو مکرر استفاده می کنند البته قومیت و نژاد بازی و تاریخ کهن خوارک مداوم قدرتمندان است که به عینه در ایران مچاله شده هر روز رنگ و رویی نو پیدا می کند برای تا کردن یک کاغذ مچاله اول یاید صافش کرد ....

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

تنهایی ، قمار زندگی ام بود.

نباختم ، چون برنده ای ندیدم

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

چهره ی بدنم را ناخوانا می پندارند ! تقدمی برای حقیقت نیست همه در آشوب واقعیت ها برده ی تسلیم ایم و رفتار مان را برای بقا تنظیم می کنیم . و نیک فهمیدم عصاره اراده ما تصاحب قدرت است وگرنه سازش ، نهایت توانایی می شود

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

ذره ای دل ، مبتلا به شوق دارم که پریشان رحم است . گرداگرد هوس می چرخم و می نالم . سامانی برای رهایی نمی یابم حسرت برم که عمر حرام غم های تهی شد

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

احساسم سایه ایی در پای روشنایی نگاهت شده است . حرف هایم می میرد اگر به تو نگویم .... از زندگی فقط تسلیم را فهمیده ام! بیا؛ تا لحظه را جشن بگیرم ....

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  |