اشک را ترازو کنی
لبخندت فروشی می شود...
شب دارد نفس می کشد نبض ماه می زند و چشم هایم بغض کرده اند لبم مشق خنده را فراموش کرده ، مهربانی را تئاتر کردیم و برای تماشایش بلیط ابد می خریم ! اصلا این کش دار کردن احساسات کجای زندگی را آباد کرده؟! احساس وقتی رام شد اهلش آن را ذبح می کند . تقلا برای بقای یک احساس خیانت به آرمان زندگی هست . نمی بینی ای دوست ؟ همه چیز رفتی است . به قول نویسنده ای که گفته بود نمی خواهم دیگران مرا دوست بدارند آخر خدا هم ما را دوست دارد ! منظورش دوست داشتن خدا و عذاب باوری اش برای ترک آنچه می خواهد را می گوید ! ادامه جمله نویسنده این بود فقط کمی محبت می خواهم . البته شاید جمله نویسنده را کم و زیادش کرده ام اما وفادار به مضمون اش بودم ....
. منی که تشنه هوس باشم یقین که لذت آن را می میراند . باقی اما و چرا ابتذال ذهن است و دلمشغولی برای پر کردن حجم بیهوده نشدن ها که بر وجودمان چرک کرده . اگر خواستن را از بشر بگیرند چیزی از او نمی ماند خواستن نشانه ی پر رنگی از آزادی هست .