در ایامی که سرگردانی بنای استوار ی شده است نیل به سرشت ام هر روز برایم دشوار تر می نماید! آزموده خدا و خلق اش شده ام ثمره ی من از آن جز خطا و خطا پوشی چیزی نبوده است همه گویای اشارات برتری خوبی ها هستند اما چیزی که مرا به سختی نهیب می زند باطن محال پاک ما و ظاهر طاهر ماست احوال یگانه نداشتنمان بساط چندگانگی را رواج داده است در هر محلی حالی مجزا ساخته ایم و هرکس یک رویه ثابت دارد را کهنه اخلاقی قابل ترحم می دانیم ّ!

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

گیج ام به هیچ مرامی آبستن نمی شوم عقلم عقیم رابطه است ! دل در پیشاپیش احوالم جولان می دهد اما نور افروزی اش به وزش ناملایمتی ها کم رونق می شود توشه امیدم بر من سنگینی می کند انگار ایستاده ام  و در جا قدم می زنم  بیش از یک قدم برایم ردی نیست  بهای کفران نیاز هایم رسوایی است سرکوب اش هم گرداگرد ام را پر از آدمیزاد منسوخ می کند که راه رفته  را برگشته اند تا هوس سفر برایشان تکرار شود آنقدر معطل قضاوت ابن و آن مانده ام که حالا  حاشیه افکارم را هم باید به آن ها قرض دهم بلکم به انصاف هم در چرک نویس هایشان از من  سخن ثبت کنند . این روزگار از بس نکبت اعمالش فراوان است گناه دیگری تنبان کس دیگر  را پاره می کند  پشت و روی رفتار مان پر از تکه های خوانش شده از تحسین و تخریب  پرچم داران دلسوز انسانیت است که کردارشان در بیضه قدرت کفاف ثواب اخروی شان را نمی دهد آنش خدمت شان دودمان شادی های مان را خاکستر کرده است ....

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

محال است محبت هم تغییر نکند! از باقی آنچه در دنیا هست چه انتظاری داری؟ ما هر دم تبدیل  می شویم حاصلش ترکیب یا مجزا شدن است تبادلی اگر هست به نفع ما بر می گردد.نیاز خدای احساس ما شده است ....

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

دلم متحد چشمان توست 

لشکر اشک حریف گوشه لبخندت نشود

پیروزی تو قافله غم را زمین گیر می کند 

 

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  |