مزاحم شوق کسی نباشم وجدانم در استراحتی طولانی خوش می گذراند!

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

نفس هایم لخته شده ،نگاهم ورم کرده ،داوریی جز درد برای فهم زنده بودنم نمانده ! بله ما همه دیوانه ی درمانیم اما صاحب مان درد است .

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

مقلد دغدغه ی هیچ رنجی نباش . اندوه ،گفتمان سقوط ات را رساتر می کند نمی بینی مردم برای فرار از غم به هر چه فکرش را کنید آلوده می شوند ؟!

البته اندوه وفاترین احساس ماست تو اگر به آن خیانت نکنی احمقی !

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

ناله ی عشق ورزی را دور بریز ! زندگی بقایش به تکرار فراموشی هاست. عشق خلق شد تا احساس به همه جا سرایت کند ... حتی اگر پایدار نماند ...

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  |