زلف شب را بلند می بینم و درخشش چشمان روز را بی انتها، دل به ستایش شان نمی توانم ببندم از بس فنا بودن در تار و پود نفس هایم حس می کنم زندگی را جانانه نزیستن کمال ستایش را افسانه می کند .

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  |