ما باغ خزان زده ایم به باغبان توسل کردن فکر حرام است !

واجب است بهار بیاید!  

عیب اندوه پا نیست ساز خوشی هایمان ناکوک است .صدایم را نعل می کنم تا بتازد به افقی که سکوت اش وجدان ها را اسیر کرده است اما چه فایده !؟ رجحان ندارد فریادمان از بس خالی از معجزه است ....

به هر تقدیر ما تقریر مان انشای نارس است تو ببخش ای دوست که محبت ات مبتلا به انقراض است از بس  ندیده ای جلوه خلوت ما را که برای تب ات توبه می کند از گناه نکرده .....

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  |